هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت
X

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت

یه روز خیلی خیلی خاص ....دلارام مامان داره خواهر میشه



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 ] [ 18:20 ] [ مامان شیرین ] [ ]
خبر آمد خبری در راه بود

امروز نوبت دکتر داشتم و بابایی که از صبح رفته بود سر کلاس قرار شد ساعت 11 همدیگرو ببینیم 

یه جورایی حالم خوب نبود یه چند وقتی میشد 

بلاخره متوجه این تغییرات شدم 

میدونی پرنسس مامان که چه خبر بود 

تو داشتی صاحب یه خواهر یا یه برادر میشدی 

خداوندم شکر برای نعمتت 

شکر برای وجودت 

شکر برای حضورت در زندگیم 

شکر که باز هم معجزه ات و بهم نشون دادی 

آمین که زیر پوشش خون خداوند خانواده من سالم باشن 

آمین 

کوچولو مامان پرنسس من تو جایگاهی تو زندگی ما داری که فقط خداوند میدونه 

پس تو هم خوشحال باش 

برای وجود کسی که قراره همدم روزها و شبها و تنهایی ها و خوشی ها و ناراحتی هات باشه و همچنین تو برای او 

دوستتون داریم گلهای باغ زندگی من و بابا 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 ] [ 18:08 ] [ مامان شیرین ] [ ]

ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ

ﮐﻪ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﻋﺸـﻖ نگاﻩ ﻣﻬﺮباﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺍﺳﺖ!

ﺯﻧـﺪﮔﯽ ﺭﺍ به ﺍﻭ ﺑﺴـﭙﺎﺭ دخترکم

ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍوند ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؛

ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺮﺍﺱ ﻫﺎﯼ ﺩنیاﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ...

آمین هللویا خداوند همیشه تکیه گاه ماست



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ] [ 19:07 ] [ مامان شیرین ] [ ]
روزانه های من و پرنسس😍😘💕💖💋💏

فرزندم،

از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم...

از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری.

به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی،

به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم،

تا آرام شوی.

این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند.

با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی.

هرروز صبح جارو میکشم،

گردگیری میکنم،

خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم.

روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...

امشب یک دل سیر گریه کردم.

امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...

تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد....

روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ] [ 19:42 ] [ مامان شیرین ] [ ]
چشمهای منتظر ما ...

خداوندم ازت میخوام همه مادرها و پدرها طعم شیرین مادر شدن و پدر شدن و بچشن ...آمین 

خدای مهربونم پدر زمین ازت ممنونم بخاطر همه چیز

بخاطر اشگهای نیمه شبهام 

بخاطر صبری که به من دادی 

صبری به رنگ گلهای ارغوان 

رنگی روشن در تاریکی و سردی غربت 

 خداوندم تا زمانی که من با تو هستم و دوری و غربت هیچ کدوم برای من مهم نبوده 

همیشه برای من قوت قلب بودی خداوندم 

بودن فرزندم و همسر مهربانم همچنین برای من قوت قلبی هست 

خداوندم تو به من ثابت کردی 

آسمان میتونه که یک رنگ نباشه 

گاهی تیره و تار و بی ستاره 

گاهی آبی آبی 

مهم دید من است به آسمان 

مهم شناخت خداوندی با مهربانی تو بود 

همیشه تو خوشی هام به یادتم 

نمیدونم چقدر اون زمان ها دوست دارم حتی تو فکرم باهات درد و دل کنم 

تو اون زمان بیشتر از بیش دوست دارم شکرت کنم 

آره خدا جونم من همون دخترکی بودم که با هزار ناز تو آغوش مادرم بودم

الان پا تو راهی گذاشتم که تنهای تنها دوساله پیش

با یه چمدون با یه پرنسس کوچولو 

و همسری که با تمام مشگلاتی که داشت جنگید و جنگید 

راهی شدیم و فقط و فقط با ایمانی که تو قلبمون داشتیم 

از خداوندی که میدونستیم توی تمام این مسیر دست ما رو رها نمیکنه 

خیلی سخت بود با یه دختر کوچولو که فقط سه ماه از زمینی شدنش میگذشت 

به اجبار راهی غربت شدیم

هر لحظه از این سفر که به یادم میاد 

چندین و چند بار شهادت این سفر را با دل و جون دادم 

و باز هم میگم که سفر راحتی نبود 

این خداوند بود که در این راه مارو هدایت کرد و سفر را برای ما راحت

تمام این مسیر رو که به عقب برمیگردم میبینم که دقیقا ما راهی که خداوند برامون هموار میکرد پا میگذاشتیم و به اینجا رسیدیم 

اگر هرچند که به ما سخت گذشت 

بهترین اتفاقها برامون پیش اومد که بهترینش خوانده شدگی ما بود 

خداوند خواند و ما خوانده شدیم

خداوند راهش را نشان داد و ما انتخاب کردیم 

شکر برای وجودش 

شکر برای نعمت هایش 

شکر برای بودنش در زندگی ما 

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ] [ 19:16 ] [ مامان شیرین ] [ ]

عزیزم دختر نازم همیشه و همیشه پرنسس زندگی ما خواهی بود تو اگر میدانستی با آمدنت چه لطف بزرگی در حق ما کردی زودتر از اینها قدم به چشمان ما میگذاشتی ...

عشق مامان و بابا همه خوشی های دنیارو با قدمهای کوچولوت  برای ما به ارمغان آوردی ...

همیشه بمان و بخند از ته دل که تو برای ما نعمتی از خداوند هستی ....

عاشقانه دوستت داریم پرنسس ما.

در دستهای پر مهر خداوندمان  برایت بهترین هارو آرزو میکنم ...

هللویا آمین

یک ماهگی پرنسس خوشگلم در دستان پدر ...Baneri studio..



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ] [ 15:03 ] [ مامان شیرین ] [ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد